close
تبلیغات در اینترنت
وبلاگicon

پرواز از طبقه ششم

گوناگون

تبلیغات
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آرشیو ماهانه
نظر سنجی
نظرتون درمورداین سایت چیه




عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

دیگرامکانات
1


دیجی مفت
تبلیغات

پرواز از طبقه ششم
  • تعداد بازدید : 1473

  • پله های مترو را بالا آمد و به سمت خیابان رفت. هر روز این مسیر را تا محل کارش پیاده طی می کرد. برای لحظه ای کوتاه ایستاد و سرش را بالا گرفت و به ساختمان هایی قدیمی که غباری از آلودگی شهر بر آن نشسته بود خیره ماند.

    بر خلاف ویترین پر زرق و برق مغازه های پایین ساختمان ها که با تغییر هر فصل نو می‌شوند، طبقات بالای آنها نه تنها تغییری نمی کنند بلکه متروکه تر از قبل به نظر می‌رسند. به سمت در کوچک کنار یکی از مغازه ها رفت و پله های باریک و تاریک را یکی یکی به سمت بالا زیر پا گذاشت.

    از میان بسته های لباس های انبار شده در راه پله عبور کرد و وارد کارگاه تولیدی شد. با اینکه امروز همه جا تعطیل بود اما تنها دو ماه به سال نو باقی مانده بود کلی سفارش کار آمده بود که باید تا عید آماده می شد. آهی از عمق وجود کشید و پشت چرخ خیاطی نشست و دو لبه پارچه برش خورده را میزان کرد و زیر سوزن چرخ خیاطی گذاشت و پدال چرخ را آهسته فشار داد. به صدای چرخ خیاطی عادت کرده بود. به بالا و پایین آمدن سوزن، به رد نخ روی پارچه که همیشه مواظب بود کج نرود.

    نگاهی به عقربه های ساعتش کرد. باید تا ظهر کارش را تمام می‌کرد. به این فکر کرد که اگر سفارش های امروز را زودتر انجام بدهد شاید بتواند بعد از ظهر این روز تعطیل را به بهزیستی برود و در کنار دخترش باشد. به همین امید بی وقفه شروع به کار کرد. هرچند دقیقه دستش را پشت گردنش می گذاشت و بعد از لختی استراحت به کارش ادامه می داد.

    برای لحظه ای احساس کرد چشمانش سو سو می زند. پایش را از روی پدال برداشت و چشم هایش را مالید اما سوزش چشم هایش تمام نمی‌شد. چشم هایش را باز کرد، دود همه جا را گرفته بود، سرش را برگرداند و آتش شعله وری را دید که بسته های لباس های سفارشی را می سوزاند. دود همه جا را گرفته بود و او جایی را نمی دید و به سختی نفس می کشید. سراسیمه به سمت در رفت اما آتش همه جا را گرفته بود. به دخترش فکر می کرد. باید هرطوری که بود خودش را به او می‌رساند. قول داده بود که امروز بعد ازظهر را در کنارش بماند. اگر اتفاقی برایش می‌افتاد چه سرنوشتی در انتظار او بود.

    آتش شعله‌ورتر شده بود و لباس ها در میان شرارت شراره های آتش می‌سوختند. به سوی پنجره رفت. تنها راهی بود که از میان شعله های آتش نجات پیدا کند. تنها چند طبقه با رهایی فاصله داشت برای همین خودش را به سرنوشت سپرد. پلک هایش را آهسته باز کرد. دیگر سوزشی در چشمانش احساس نمی کرد. سبک بال شده بود و می توانست مثل پرنده‌ای هر کجا که می خواهد پرواز کند.






    براي نمايش ادامه اين مطلب بايد عضو شويد !
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : *

    اگر قبلا ثبت نام کرديد ميتوانيد از فرم زير وارد شويد و مطلب رو مشاهده نماييد !
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    نویسنده : مدیر تاریخ : سه شنبه 13 اسفند 1392 امتیاز :
    موضوعات : دانستنیها , داستان کوتاه ,
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    تبلیغات